ایران -مروان! اینها را به خدا بگو!
کودکی که با دیدن صحنه اعدام که در نظام خامنه ای سفاک واخوندشیاد وپادشاه اعدام روزانه درکوچه وخیابان درانظارعموی برای ایجاد رعب وحشت به خیال اینکه می تواندتنفرو خشم خروشان مردم به جان امده راازسر خود کم کند وچند صباحی به عمر نگینشان اضافه کنند این صحنه های اعدام را درانظارعمومی اجرا می کنند طوری که حتی کودکان را به این صحنه های شنیح وجنایت کارانه شان می برند این کودکان معصوم به چشم می بیند که چطورمادر ویا پدر ویا عمه وخاله وعموی خود را به طناب دار می کشند وسربه دار می شوند تازه در دنیای کودکانه شان وقتی جویای این حرکت شنیح می شوند تنها جواب که ازخشم فروخورده می شنوند اینکه رفته پیش خدا این صحنه ها راعلیرغم اینکه دردل کودکانه اش ناباور به این جنایت هستند انرا یک بازی می انگارند کاری که مروان کوچولوی نازنین کردای لعن ونفرین بر شمایان باد بی شک دیر نیست همین جوانان وهمین کودکان معصوم مملوازخشم وکین دودمانتان را بسوزانندوخاکستر کنند نفرین ابدی برخامنه ای سفاک این ضحاک ماربردوش و روحانی شیادهرروزجوانی را سربردار می کند
سلام مروان!
آنروز در میدان شهر همراه پدرت بودی. دیدمت که انگار همه چیز برایت تازگی داشت و محو تماشای آنها بودی. از آن دار که وسط میدان برپا شده بود، از دو نفری که کلاههای عجیب روی سرشان گذاشته بودند و رویشان دیده نمیشد؛ از مردی که دستش بسته بود و با این حال دو انگشت دستش را سعی میکرد بهعلامت پیروزی نشان همه بدهد؛ از این همه مردم که در میدان جمع بودند و همه چشمها پر از آب شده بود؛ از اینکه بعضی آرام گریه میکردند
آنروز در میدان شهر همراه پدرت بودی. دیدمت که انگار همه چیز برایت تازگی داشت و محو تماشای آنها بودی. از آن دار که وسط میدان برپا شده بود، از دو نفری که کلاههای عجیب روی سرشان گذاشته بودند و رویشان دیده نمیشد؛ از مردی که دستش بسته بود و با این حال دو انگشت دستش را سعی میکرد بهعلامت پیروزی نشان همه بدهد؛ از این همه مردم که در میدان جمع بودند و همه چشمها پر از آب شده بود؛ از اینکه بعضی آرام گریه میکردند





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر